روانشناسی (Psychology)
 
شما این قدرت را دارید که زندگانی ای سرشار از عشق و رضایت بیافرینید . باربارا دی آنجلیس




از فردا فصل جدیدی در زندگی من شروع میشه...

 

هفته ای کامــــــــــلا متفاوت

 

                       فردی کامــــــــــــلا متفاوت

 

زانو نخواهم زد

 

                 حتی اگر آسمان کوتاه تر از قد من باشد ...





طبقه بندی: موفقیت شغلی،  موفقیت و آرامش روان،  مطالب آموزنده، 
برچسب ها: موفقیت، آرامش روان،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 15 بهمن 1392 توسط محمدرضا

خدا را سپاس!



خدا را سپاس

من میتونم تمام زیبایی های پیرامونم را ببینم

کسانی هستند که دنیایشان همیشه تاریک و سیاه هست.




خدا را سپاس

من میتونم راه برم

کسانی هستند که هیچوقت نتونسته اند حتی یک قدم بردارند.



خدا را سپاس

که دل رئوف و شکننده ای دارم

کسانی هستند که این قدر دلشون سنگ شده که هیچ محبت و احساسی رو درک نمیکنند.





خدا را سپاس

به من این شانس رو دادی که بتونم به دیگران کمک کنم

کسانی هستند که از این نعمت و برکت وافری که به من داده ای بی بهره اند.




خدا را سپاس

من میتونم کار کنم

کسانی هستند که برای رفع کوچکترین نیازهای روزمره شون هم به دیگران محتاجند.




خدا را سپاس

که کسی هست که منو دوست داره

کسانی هستند که بود و نبودشون واسه هیچکس مهم نیست.





طبقه بندی: مطالب آموزنده،  موفقیت و آرامش روان، 
برچسب ها: خدایا دوستت دارم،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 15 بهمن 1392 توسط محمدرضا
شاید این مطلب کوچکترین کار برای درک بهتر نیازمندان و فقیران باشه
اینطوری شاید از این به بعد زود قضاوت نکنیم

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

http://www.seemorgh.com/images/iContent/1388-4/12446317021.jpg

من به مدرسه میرفتم تا در س بخوانم ...
تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی ...
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا ؟!

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم ...
تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود ...
او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت !
.
معلم گفته بود انشا بنویسید و موضوع این بود : علم بهتر است یا ثروت ؟!

من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید


تو نوشته بودی علم بهتر است
شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی


او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود ...

معلم آن روز او را تنبیه کرد
بقیه بچه ها به او خندیدند
آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد
هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته
شاید معلم هم نمی دانست ثروت وعلم
گاهی به هم گره می خورند
گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت ...

من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد
تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید ...
او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید

سال های آخر دبیرستان بود باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم ...
تو تحصیل در دانشگا های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد ...
او اما نه انگیزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار می گشت ...

روزنا مه چاپ شده بود هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم ...
تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی ...
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود !!!

من آن روز خوشحال تر از آن بودم که بخواهم به این فکر کنم که کسی ، کسی را کشته است
تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه آن را به به کناری انداختی
او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه :
برای اولین بار بود در زندگی اش که این همه به او توجه شده بود !!!!

چند سال گذشت وقت گرفتن نتایج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم
تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی همان آرزوی دیرینه ی پدرت
او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود

وقت قضاوت بود ، جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند

من خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند
تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند

زندگی ادامه دارد ، هیچ وقت پایان نمی گیرد

من موفقم : من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!
تو خیلی موفقی : تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!
او اما زیر مشتی خاک است : مردم گفتند مقصر خودش است !!!!

من , تو , او
هیچگاه در کنار هم نبودیم
هیچگاه یکدیگر را نشناختیم
اما من و تو اگر به جای او بودیم آخر داستان چگونه بود...؟!!




طبقه بندی: مطالب آموزنده، 
برچسب ها: نیازمندان،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 15 بهمن 1392 توسط محمدرضا
پدرم این جوری بود وقتی من :


4 ساله كه بودم فكر می كردم پدرم هر كاری رو می تونه انجام بده .

5 ساله كه بودم فكر می كردم پدرم خیلی چیزها رو می دونه .

6 ساله كه بودم فكر می كردم پدرم از همة پدرها باهوشتر.

8 ساله كه شدم ، گفتم پدرم همه چیز رو هم نمی دونه.

10 ساله كه شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها كه پدرم بچه بود همه چیز با حالا كاملاً فرق داشت.

12 ساله كه شدم گفتم ! خب طبیعیه ، پدر هیچی در این مورد نمی دونه .... دیگه پیرتر از اونه كه بچگی هاش یادش بیاد.

14 ساله كه بودم گفتم : زیاد حرف های پدرمو تحویل نگیرم اون خیلی اُمله .

16 ساله كه شدم دیدم خیلی نصیحت می كنه گفتم باز اون گوش مفتی گیر اُورده .

18 ساله كه شدم . وای خدای من باز گیر داده به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنم همین طور بیخودی به آدم گیر می ده عجب روزگاریه .

21 ساله كه بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأیوس كننده ای از رده خارجه

25 ساله كه شدم دیدم كه باید ازش بپرسم ، زیرا پدر چیزهای زیادی درباره این موضوع می دونه و زیاد با این قضیه سروكار داشته .

30 ساله بودم به خودم گفتم بد نیست از پدر بپرسم نظرش درباره این موضوع چیه هرچی باشه چند تا پیراهن از ما بیشتر پاره كرده و خیلی تجربه داره .

40 ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوری از پس این همه كار بر میاد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره .

 50 ساله كه شدم حاضر بودم همه چیز رو بدم كه پدر برگرده تا من بتونم باهاش درباره همه چیز حرف بزنم ! اما افسوس كه قدرشو ندونستم

خیلی چیزها می شد ازش یاد گرفت...

قدر پدرهاتون رو بدونید...




طبقه بندی: موفقیت و آرامش روان،  مطالب آموزنده، 
برچسب ها: دوست داشتن، پدر،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 15 بهمن 1392 توسط محمدرضا

 

یک کارشناس مدیریت زمان همانطور که رو به روی گروهی از دانشجویان ممتاز نشسته بود کوزه سنگی دهان گشادی را از زیر میز بیرون آورد و آن را روی میز گذاشت. سپس حدود دوازده عدد قلوه سنگ که هر کدام به اندازه یک مشت بود را به یک به یک و با دقت درون کوزه چید. وقتی کوزه پر شد و دیگر هیچ سنگی در آن جا نمی گرفت از دانشجویان پرسید: آیا کوزه پر است؟

دانشجویان همه با هم گفتند: بله.

او گفت: واقعا؟ و سپس یک سطل شن از زیر میز بیرون آورد و مقداری از شن ها را روی سنگ های داخل کوزه ریخت و کوزه را تکان داد تا دانه های شن خود را در فضای خالی بین سنگ ها جای دهند. و بار دیگر پرسید: آیا کوزه پر است؟

این بار کلاس از او جلوتر بود، یکی از دانشجویان پاسخ داد: «احتمالا نه

او گفت: «خوب است» و سپس یک سطل ماسه از زیر میز بیرون آورد و ماسه ها را داخل کوزه ریخت. ماسه ها در فضای خالی بین سنگ ها و دانه های شن جای گرفتند. بعد یک پارچ آب از زیر میز بیرون آورد و شروع به ریختن آب در داخل کوزه کرد تا وقتی که کوزه لب به لب پر شد.

سپس رو به کلاس کرد و پرسید: «چه کسی می تواند بگوید نکته این مثال در چه بود؟»

یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و گفت: این مثال می خواهد به ما بگوید که برنامه زمانی هر چقدر هم که فشرده باشد اگر واقعا سخت تلاش کنیم همیشه می توانیم کارهای بیشتری در آن بگنجانیم.

استاد پاسخ داد: «نه» نکته این نیست! حقیقتی که این مثال به ما می آموزد این است که اگر سنگ های بزرگ را اول نگذارید هیچ وقت فرصت پرداختن به آنها را نخواهید یافت.

سنگ های بزرگ زندگی شما کدام ها هستند؟

 فرزندتان، محبوبتان، تحصیلتان، رویاهایتان، انگیزه های با ارزش، آموختن به دیگران، انجام کارهایی که به آن عشق می ورزید، زمانی برای خودتان، سلامتی تان و....!

به یاد داشته باشید که ابتدا این سنگ های بزرگ را بگذارید. در غیر اینصورت هیچ گاه به آنها دست نخواهید یافت. اگر با کارهای کوچک (شن و ماسه) خود را خسته کنید، زندگی خود را با کارهای کوچکی که اهمیت زیادی ندارند پر می کنید و هیچ وقت مفیدی برای کارهای بزرگ و مهم(سنگ های بزرگ) نخواهید داشت

بنابراین هنگامی که به این داستان کوتاه فکر می کنید، این سوال را از خود بپرسید:

"سنگ های بزرگ زندگی من کدام اند؟ "

آنگاه اول آنها را در کوزه خود بگذار





طبقه بندی: موفقیت و آرامش روان،  مطالب آموزنده، 
برچسب ها: مدیریت، آرامش،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 15 بهمن 1392 توسط محمدرضا
محمدرضا آرامیان  متخصص تغذیه در گفتگو با باشگاه خبرنگاران افزود: غذاهایی که حاوی ویتامین‌ها، املاح و آنتی اکسیدان هستند انسان را در شرایط "استرس"، آرام و شاد‌تر می‌کنند. 


وی خاطرنشان کرد: مصرف بعضی از مواد غذایی حاوی ویتامین B، نان‌ها و غلات سبوس دار واکنش، فلاکس‌های عصبی افراد را بهتر می‌کند. سبزی‌ها حاوی آنتی اکسیدان، املاح، ویتامین در شرایط بهتری در موارد" استرس" قرار می‌دهد. 
وی تصریح کرد: خوردن غذا با آرامش، در محیط خوب انجام حرکات ریلکسی، تنفسی یوگا در کاهش "استرس" موثر است.
وی با اشاره به اینکه هیچ ماده غذایی خاصی به تنهایی اثر دارویی و درمانی ندارد، گفت: ترکیب مواد غذایی با هم در درمان و کاهش هرگونه "استرس" نقش دارد در جایی که غذاهای شیرین و چرب موجب افزایش استرس می‌شود.




طبقه بندی: خبرهای روانشناسی،  موفقیت شغلی، 
برچسب ها: استرس،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 15 بهمن 1392 توسط محمدرضا


پسر کوچکی برای مادربزرگش توضیح می‌داد که چگونه همه‌چیز ایراد دارد… مدرسه، خانواده، دوستان و… مادربزرگ که مشغول پختن کیک بود از پسر کوچولو پرسید که کیک دوست داری؟ و پسر کوچولو پاسخ داد: البته که دوست دارم.

روغن چطور؟ نه! و حالا دو تا تخم‌مرغ. نه مادربزرگ! آرد چی؟ از آرد خوشت می‌آید؟ جوش شیرین چطور؟ نه مادربزرگ! حالم از همه‌شان به هم می‌خورد.

بله، همه این چیزها به تنهایی بد به‌نظر می‌رسند اما وقتی به‌درستی با هم مخلوط شوند، یک کیک خوشمزه درست می‌شود. خداوند هم به‌همین ترتیب عمل می‌کند. خیلی از اوقات تعجب می‌کنیم که چرا خداوند باید بگذارد ما چنین دوران سختی را بگذرانیم اما او می‌داند که وقتی همه این سختی‌‌ها را به درستی در کنار هم قرار دهد، نتیجه همیشه خوب است. ما تنها باید به او اعتماد کنیم، در نهایت همه این پیشامدها با هم به یک نتیجه فوق‌العاده می‌رسند.








طبقه بندی: مطالب آموزنده،  بهبود روابط،  عاشقانه ها، 
برچسب ها: دوست داشتن،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 15 بهمن 1392 توسط محمدرضا
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : محمدرضا
قالب وبلاگ
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic